زنگ تفریح زده شد ......
زنگ تفریح زده شد همه کلاسها راترک کرده به حیاط رفتند برای اطمینان بیشتر به سالن بالا رفتم در کلاس را که باز کردم به یکباره متوجه پسرکی شدم که زیر نیمکت افتاده وصورتش کاملا" با کلاه کاپشن پوشیده شده .باعجله به طرفش رفتم دیدم طوری بند کلاه را گره زده که به سختی بازشد پسرک بی حرکت بود وچشمانش رابسته بود چهر ه اش را نگاه کردم علی را شناختم .سریع خدمتگزار را خواستم تا او را به دفتر منتقل کند .سپس با فوریتها ومنزل علی تماس گرفتم .بعد از چند لحظه با هم رسیدند .چشمتان روز بد نبیند که دو دختر خانم جوان از بدو ورود چه کردند وچه گفتند بماند پزشک معاینه کرد وعلایم حیاتی را چک کرده وگفتند :تعجب می کنم همه ی علایم طبیعی است اما چرا چشم باز نمی کند !... خلاصه بعد تزریق دارو پسرک از درد آمپول کمی چشم را جمع کرد ولی همچنان خانواده محیط را روی سر گرفته بودند تا اینکه به پیشنهاد پزشک قرار شد به بیمارستان منتقل شود که به یکباره پسرک به هوش آمد پابه فرار به داخل حیاط گذاشت .خلاصه همه از اینکه سر کاری بودیم حسابی خندیدیم وبعد از آرام شدن جو حاکم علی را به خلوتی بردم وکمی با هم درد دل کردیم انجا بود که قصه ی زندگی علی را پر از غصه دیدم . او قبل از تولدش پدرش را از دست داده .بعد از یک سالگی نیز مادر او را ترک وازدواج مجدد داشته . علی به عمه ها (همان دو دختر خانم ) سپرده می شود که هر دو در سن نوجوانی وبیخبری به سرمیبردند.عقده ها در دل علی او را به حد انفجار روانه می ساخت که به تصور خودش بهترین راه انتقام از زمین وزمان همین کار بود که از دستش می امد .بعد از انروز سعی کردم دوستی با علی را آغاز کنم . از ان پس با هر رفت وامد او نگاه من نیز می رفت ومی امد و... باعمه ها هفته ی یکبار جلسه داشتیم و هماهنگی می کردیم .علی اکنون به پر جنب وجوش ترین دانش آموز تبدیل شده که دیگر نمی دانیم چگونه کنترلش کنیم . به یاد این جمله افتادم که :روابطُ ُخاک حاصلخیزی است که تمامی پیشرفتها وموفقیتهای زندگی از آنها می رویند ورشد می کنند.پس :
اغلب اوقات بخند وعشق بورز .احترام مردم خرد مند ومهر کودکان را از آن خود کن .با تربیت یک فرزند سالم یا رسیدگی به یک باغچه یا کمک به بهبود وضعیت اجتماعی برای بهترین کردن دنیا بکوش .قدر نعمت تنفس راحت را بدان چون تو زنده ای واین کسب موفقیت است.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۸:۱۷ ب.ظ توسط بی نام
|