چکمه های رنگارنگ ،ژراکت های دست بافت که چند بار بافته وشکافته شدند،قندیلهای آویزان از شیروانی های خانه های کوچک ،کوچه های باریک وبرفهای جمع شده وسط کوچه ،صدای پای عابران که از روی برفهای یخ زده می گذرند،کم کم رفتند وبارش بارانهای تندوآرام دانه های بلورین تگرگ،جوانه های درختان میوه،جیک جیک گنجشگکان ،صدای دوره گردی که با آهنگی خاص فریاد می زد فرش تکاندنی کی داره؟شمعدانی های مادر بزرگ که دوباره به لبه ی حوض آبی حیاط آمدند ،سبزه انداختن و...تا آمدن حاجی فیروز.چه سنتهای زیبایی ! چه بودکه به یکباره همه را به دست فراموشی سپردیم وفقط نامی از نگه داشتیم .مگر طبیعت را،دوباره بیدار شدن را ،شور وشوق زنده ماندنرا،آواز قناری هاراهمراه با ساز نوای چشمه سارها را نشنیدی ؟فراموش کردی کودکی را که چگونه روزها را به امید فردا پشت سر می گذاشتی همان فردایی که دست در دست مادر بازار های خالی از رنگ وریابرای تهیه لباس عید می رفتی وچه روزهاوشبهایی که از خوشحالی بارها وبارها لباسها رامی پوشیدی ودوباره مرتب تا می زدی تاشب عید به چه شبی !شبی پر از حس وحال، پرازعشق وامید ،شبی معطر به عطر بید مشک پای سفره ی هفت سین ،همه ی شبهای سال یک طرف ،آن شب یک طرف.چراهر آنچه که شور زندگی دوباره وامید تازه شدن را به جانها می بخشد یکباره پوچ وتو خالی کردیم .همچون قابی خالی از عکس .
کسی می گفت :چهارشنبه ی آخر سال را درهرکوی برزن تا پاسی از شب گذشته آتش برپا می کردند وبا صدای طبل وقاشق زنی وجشن وسرور به پیشواز مسافران می رفتند .نکند مسافری در تاریکی شب راه را گم کند و...اکنون ما با این سنت زیبا چه کردیم؟!چه بجا خواهیم گذاشت؟نسلی پر از مشکلات روحی وروانی که درجه ی جوش عصبی آنان به صفر رسیده وبا کوچکترین مشکلی اختیار از کف داده وتسلیم عجولانه وبی اندیشه می شوند .هر سال که می گذرد تولدی دیگر را،آفرینش دوباره را می بینیم،واینکه خاک پاک ،این پیر مهربان ،دوباره ذره ها را با جان ودل می پروراند واز شیره ی جان به می خوراند .تا به تو ،به توای انسان رسم بزرگی را ،بخشیدن را،جاویدان ماندن ،را بیاموزد،واینک:
دوباره بهار در راه است ،صدای قدمهایش نزدیک ونزدیکتر می شود.تو نیز برای مهر ورزی ،بخشیدن بی منت،خود را آماده کن .گرد وغبار سستی از جان وتن به تکان وبه استقبال مسافران مشتاق فردا برو .توکه پرچمدار انسانیتی.ولادت پیامبرت نزدیک است آنکه از تولد تا مرگ پیام آور مهرودوستی وصداقت وپاکی بود. از لابه لای شعارهابیرون آییم با شعور به سوی آنا ن برویم که دوصد گفتار به نیم کردار نیست .
با هم به صدای پای بها ر گوش دهیم که کم از رستاخیز نیست. بهاری باشید وبهاری بیاندیشید.***