صدای سخن عشق
دفترها و ادوات خطاطی به میدان می آمدندورقصیدن قلم نی هاباآوازخوش آغازمی شدوصحنه ایی چنان زیباودلنوازآفریده می شدکه هر نظاره گری را به وجد وا می داشت.ساعتهاسپری می شدوبچه ها همچنان مشغول خلق زیبائیها.پدرنیزازاینکه درمحیطی چنین کوچک توانسته بهترین لحظات عمرش رانظاره گرباشد خرسند وبرق رضایت درچشمانش نمایان است.آخرکارهمه ی بچه هابه نشانه ی احترام ازپدرمی خواستند بهترین راانتخاب ونقص هارا اشاره کنند.پدرازخط چیزی نمی دانست اما سعی می کرد با تشویق،شوق تمرین بیشتر را ایجاد کنند...هر روز وشب به همین منوال می گذشت دیواراین اتاقک چند متری تبدیل به یک نمایشگاه خط در گروه های سنی مختلف شده بود.کم کم هنر خطاطی را ه رابرای نقاشی نیز باز کرد.کار باقلم سیاه وکاغذفیلی و...وبدین سان بچه هابزرگ وبزرگتر شدندویکی پس ازدیگری خانه ی پدری راترک کردند.سالهاست که از آنروزگارمی گذرد.پدربه سفرآخرت رفتند واینک مادربزرگی آرام وصبوردرهمان هنرکده ی چندمتری تنهاباگذشته هایش زندگی راسپری می کندوسرخوش از اینکه حاصل عمرش فرزندانی است که لذت زندگی رادرخلقت زیباییها می دانندوزرق برق امروزی نتوانسته قلم رااز دستان پراحساسشان بستاند.
آنان درسخترین وشادترین لحظات عمرشان فقط به نوشتن پناه بردند،ازخالق خویش توقعی جزاین نداشته که تانفس می کشند باقلم مونس وهمدم باشندوهیچ چیزنمی تواند جایگاه واقعی هنررادرافکارشان کوچک کند.هرچندنقش هنر وهنرمنددرجوامع صنعتی امروزی کم رنگ گشته.آنان معتقدنددرطوفان حوادث وکوره راههای جوانی وسیلابهای مخرب آن ،آنچه توانسته ساحل نجات رانمایان کندتکیه به قدرت خداوندی است که هنرنیزخود یکی از نشانه های خالق زیباییهاست.این قدرت یگانه هنرمندی است که دروجود مخلوقش متبلور گشته تا زمین رابه آن بیاراید باشد که مارابه سمت خود خواند.لحظه ی در کنار هنرمندی بنشینیم وگوش جان به صدای خوش قلم نی بسپاریم.بشنویم صدای سخن عشق راکه از نفیر قلم بریده ازنیستان برمی خیزد وپیام آفریدگار وآفریدن رابه گوش جان هرصاحب عقلی می رساند که:
مرادریابیدوازمن بشنویدآهنگ خوش بود ن را ،حتی اگرجداازنیزارها باشم .