معلمی ....
شعری خیال انگیز وسرشارازشور شیدایی.
معلمی رسم شیدایی درزمانه ی آهن ورنج است.
زمانه ی که کسی سراغ خانه ی پروانه رانمی گیرد.
به خانه ی کرم شب تاب سر نمی زنندوزیر غبغب قورباغه هاراکسی قلقلک نمی دهد.
معلمی تعقیب پراشتیاق جویباراست تاوقتی به رودمی رسد.
کشیدن نقاشی روی تابلوی مه گرفته ی زمانه است.
معلمی دویدن درکوچه باغهای تنهایی کودکانه است.
پرازگلهای کوچک با گلبرگهای دلتنگی وسرخوشی.
ازشاخه های خیال ورویا گذشتن ورسیدن به شکفتن است.
گیسوان مهتاب پریشان است.
معلمی آویختن به گیسوان مهتاب ورسیدن به ستاره ی بخت است.
ستاره درانتظارهم بازی خویش.که جز معلم نمی خواهد.
آب پاش مهربانی درگوشه ی حیاط مادر بزرگ منتظراست.
معلمی روی خاک باآب پاش مهربانی ،آب پاشیدن است.
بوی خوش خاک باران خورده می آیداماآسمان صاف است.
در دل صبحی آرام وصبور دستان مهربان معلمی باآب پاش مهربانی گلابی
ازگلستان ادب خاک را آبی دهد.
لحظه ،لحظه ی نجوا ی عاشقانه است. عاشقی که معشوقش را نگاهبان است .
مبادا خار دوران او را بیازارد.
مبادا تشنگی بر لبانش خشی اندازد.
سیرابش سازد وراه را از خش وخار آری.
لحظه لحظه ی الهام است .لحظه ی تمنا .
رسالتی بس زیبا وعظیم .
و او معلم است و اوستاد .
لحظه ها بر تو مبارکباد ،که تو ماندگا ر ی و جاویدان .
قد ر تو خدای داند وبس اونیز معلم است واوستاد