یکی  یکی روزها رو می شمردم. مامانم گفته به من ،روزی میاد که دستتو  تو دستای 

       گرمش میذارم. مامانم  گفت که آنروز میاد ،می سپارمت به او.تو عزیز دل من، تو نور 

        دیده ی من. گفته بودند ،مهربانی است او ، همه رایکی یکی می نگرد. وقتی می رسه

       روز وصال،روز من ستاره بارون میشه .برق شادی تو چشاش موج می زنه ،شکوفه 

      روی لباش می شکفه. یکی یکی روزها رو می شمرم .نکنه کم بیارم.

      روزی از روزا ،مادرم برد مرا ،تا که بسپارت به او.اوکه منتظره ،تاکه بینا کند .تا توانا کند

      من وهمچون مرا. وقتی دیدم  اورا. برق شادی تو چشاش موج می زد.

      رولباش شکوفه ها جمع  بودند . یکی یکی روزها رو که می شمردم .به امروز که رسیدم

      پای آن لوح بزرگ  ،روی آن خط سفید ، باگچ سبز قشنگ ، بادلی پراز امید  نوشتم :

      معلم  عزیزم  روزت  مبارک