وقتی وارد مدرسه شدم خود را به من رساند وبا یک شاخه ی گل سرخ روزم  را تبریک گفت (چشم در چشمم دوخته بود) .اورا در آغوش گرفتم وتشکر کردم .وخدارا شکر که توانستم خلع عاطفی او را پر کنم .(اومدتها در خلوت فکر خود غرق بود).انروز رفت و آمد اولیاء به مدرسه زیاد بود .سریع سعی کردم وضعیت را عادی کنم  وکلاسها برقرار .تازنگ تفریح. همکاران جهت پذیرایی مختصر در دفتر جمع بودند که امیر را یکی از همکاران به دفتر آورد .لبخندها همه با اشک آبیاری شد .امیر که دودستش را دور بدنش حلقه کرده بود به ما نگاه می کرد لباسش را بالا زدم جای شلاق روی پوست واستخوانش زخمی عمیق ایجاد کرده بود .روی دستها وصورتش زخمی بود .او درکنارم نشست و به اویک شیرینی دادم وگفتم معلوم شد که مرد مقاومی هستی !مرد کوچک بگو چه شده؟خانم  :چندروز است که به مامان گفتم چیزی بده تا به خانم معلم بدم اما او گوش نداد .امروز دیدم بلوزی تازه در کمد است خواستم آنرا برای خانم بیارم که مامان فهمید و....

همکاران با شنیدن موضوع ،شیرینی ها را زمین گذاشته وبا اشک به کلاس رفتند .به امیر گفتم پسرم هیچ نیاز نبود تو خود را اذیت کنی چون من از طرف همه ی شما به خانم معلم هدیه دادم .امیر هربارکه خواست خودی نشان بدهد یا صادقانه رفتار کند جزایش را دید .یکبار چون گفت خانم ناهار نخوردم 

چنان سیلی در حضور دیگران خورد  .که دردش در گوش فلک پیچید .از پدر تشکر کردم که حق فرزند بر پدر را تمام کرد.او دیگر یاد گرفت راست نگوید که راستگویی سزایش اینست .

داستان این کودکان پایانی ندارد .چگونه می توان به آنان کمک کرد؟

می شود برای چند ساعت با او همدردی کرد .بیت بعد از همدردی را چگونه باید سرایید؟قبل از اینکه اینان تبدیل به مردگان متحرک شوند چه باید کرد؟شاید بهتر باشد چشمان را ببندیم اما قلب هایمان را چه کنیم ؟

می شود با اشک چشم معلم ،غلطهای پدر را دفتر دیکته ی امیر پاک کرد .اماآینده ی آنان را چگونه از مردابهای این خانواده های مشکل ساز  پاک سازیم ؟ 

معلم عزیز،قدرتو خدای داند وبس ،که مقامت درعرش الهی بس والا وزیباست.توعزیزی ،قدر فرصتهای بودن در سرزمین کودکان را بدان .که این فرصتها خود پاداش توست که خالق هستی دراختیارت نهاده .

سرنوشت تورا دراین گلستان پر از گلهای بهشتی نهاد تا آخرت خود را با عطر این گلها معطر سازی .پس قدر خویش را بدان واگر رسمی وسنتی به غلط همچون آفتی در گلستانت فتاده بیرون بریز ونگذار دستان نامهربانی ونادانی این غنچه های نو شکفته را از گلستان تو برچینند که کویری ساخیتم وباران رحمت را به هدر دادیم .برتوست که از ارزشهای والایت حراست کنی ونگذاری غبار مادیات روح معنوی معلمی را بپوشاند. که خود نیز دراین غبار راه را گم خواهیم کرد . دوستت دارم ،دوستت دارند،تو نیز خود را دوست داشته باش که تو گوهر یکدانه ی.