در آينــه چهره ام را تماشـا كــردم
راز دل خود ، به خويش افشا كـردم
سي سال كلاس و دل جوان بود ، بلي
رخسـاره ي پير ، خويش حاشا كردم
نگاهش به آينه افتاد. صورت به چين نشسته، موي جو گندمي، چشماني پر از آرزو و حسرت، قامتي خميده و تني دردمند.
به پشت سر نگاه مي كند. جواني از دست رفته، آرزوهاي برباد شده. بيش از سي سال سابقه‌اي آموزشي از دورترين نقاط منطقه تا نزديك ترين مدارس شهرش.
وقتي دانش آموزان را در صف صبحگاه مي نگرد، بعضي را آرام مي بيند. گروهي را خندان، تعدادي را اخم كرده و دسته اي را با شيطنت هاي بچه گانه.
همه آن ها را دوست دارد. فكر مي كند كه همه ي دانش آموزان جزئي از وجود او هستند. كارنامه ي سي ساله اش را ورق مي زند. آيا راه صحيح را انتخاب كرده است؟ اگر راه ديگري را انتخاب مي كرد موفق تر نبود؟
به ضمير دل رجوع مي كند. قلبي دارد روشن، مطمئن و راسخ، هيچ خللي در آن نيست. اگر چه از مال دنيا چيزي در بساط ندارد و قواي جسماني اش تحليل رفته، اما از راه رفته پشيمان نيست. چون آرامش دروني دارد.
در مدت سي سال كه خدمتگزار فرزندان اين مرز و بوم بوده، نيتي جز مبارزه با جهل نداشته است. در خيابان هاي شهر كه قدم مي زند، چشماني آشنا مي بيند از همكاران يا دانش آموزان سال هاي گذشته. چون لبخند رضايت در نگاه آن ها مي يابد، لذت مي برد و از گذشت خاطرات شيرين در ذهنش خرسند مي گردد.
به پايان راه رسيده است و با اندوه از كف دادن ساعات خوش كلاس با خود زمزمه مي كند:
اگر تلخي چشيدم، كه شكوه اي ندارم و اگر نامردمي ها ديدم، كه ناديده گذشتم. همه را به لبخند صادقانه و صميمانه ي همان دانش آموزان پاك دل خود بخشيدم كه دولت پايدار همان است. غم خود را با ذكر خدا به امواج فراموشي سپرده، مي گويد:
خدايا! اين خدمت ناچيز را از من قبول فرما و مرا در زمره ي بندگان خاص خويش قرار ده.
آمین