سرنوشت چشمان بینا و گوش های شنوا
آنان چشم که باز کردند چه دیدند؟چه شنیدند؟هرچه بود غم واندوه وجدایی وبدبختی ومصیبت خانواده بود.به جای بوی عطر محمدی پیراهن پدر ٬ دود بوی مواد مخدر کاشانه را عطر آگین کرده بود !! به جای تلاش شبانه روزی سر پرست در راه کسب اخلاق٬علم٬ هنر وپیشه ی مناسب و...بساط بدبختی زینت بخش آشیانه اش بود.
حالا اوجوانی است با قامت خمیده وصورتی سیاه ولباسی ژنده .اوکیست؟همان کودک چابک وهوشیاری که با چشمان زیرکانه ی خود همه چیز را می دیدوثبت می کرد.چراهمه از او متنفرند ؟چرا هیچکس دوست ندارد حتی دستش را بگیرد ؟...
صدایش رابشنوید !همان صدایی که تا خواست بلند شود سمی اورا خفه ساخت ودر نعشه گی رهایش کرد.آیا صدای گریه های کودکانه اش را کسی نشنید؟کی می توانست در کودکی دستان کوچک ومعصوم او را بگیردواز لجنزار بدبختی بیرون بکشد؟
کودکی که سالها پدرخودرا فقط از پشت میله های زندان ملاقات کرده.
دوست دارم دستانی را که توان گرفتن دستان کوچک کودکان نیازمند را دارد وعلی گونه این یتیمان دوران را پدری کرده وکم نیستند این مردان بزرگ در دنیای کوچک کودکان دیروز وامروز وفرداها...
عزمی ملی می طلبد تا آفتها را از این مرز وبوم بزداییم.وا زدبستانها آغازکنیم قبل از آنکه دیر شود. وشما همسنگران عزیز در راه رسیدن به جامعه ی پاک ومبرا از هر آنچه اعتیاد نامند وظیفه ای بس سنگین بعهده داشته ودارید...
من و تو معلمیم .بدانیم معلمی تعقیب پر اشتیاق جویبار است تا رسیدن به سرچشمه ی زلال هر انچه زشتیها را پاک می سازد.